خدا به دلش بنداز برگرده
حالا که رفتی بهتره در این وبلاگم تخته بشه
کسی که سر نمیزنه تنها بود مثل خودم
پس بهتره تخته بشه تا وقتی که بر گشت
خودش اپ کنه وگرنه برای همیشه تخته شده
این وبلاگ
برگرد برگرد التماست می کنم 




+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388 14:30 توسط ایادگاری سیاوش
|
بگذار اين بغض نيم خيز ، فرو بنشيند تا بتوانم حرف بزنم...
حرف ها دارم!
گم ميشوم گاهی،بين چيزهای که وجود دارند
و روياهايی که میخواهم وجود داشته باشند
و تضادی در میگيرد و می چرخم و می چرخد
و چشم گشوده ، رويا و واقعيت را نمیدانم.
گاهی بايد آنکه حقيقی ست صدايت بزند ،
تا حقيقی بشوی


+
نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388 10:50 توسط ایادگاری سیاوش
|

یکی داشت ، یکی نداشت
اونی که داشت تو بودی ، اونی که تو رو نداشت من بودم
یکی خواست ، یکی نخواست
اونی که خواست تو بودی ، اونی که بی تو بودن رو نخواست من بودم
یکی آورد ، یکی نیاورد
اونی که آورد تو بودی ، اونی که به جز تو به
هیچ کس
ایمان نیاورد من بودم...
یکی بود ، یکی نبود
اونی که بود تو بودی ، اونی که دل به تو باخت من بودم
یکی گفت ، یکی نگفت
اونی که گفت تو بودی ، اونی که
دوست دارم
رو به جز تو به هیچ کس نگفت من بودم....
+
نوشته شده در جمعه بیستم شهریور 1388 18:2 توسط ایادگاری سیاوش
|
+
نوشته شده در سه شنبه هفدهم شهریور 1388 11:56 توسط ایادگاری سیاوش
|
امروز هم گذشت
بی آنکه بیابم دلیلی برای زندگی
بی آنکه بدانم چرا زنده ام
بی آنکه عقل مرا یاری دهد
امروز هم گذشت
با تمامی ناامیدیهایش
با تمامی چراهای بی دلیل
با تمامی غصه های نابجا
امروز هم گذشت
و من هنوز چیزی از زندگی نمیخواهم
و من هنوز چشمانم به در خیره مانده
و من هنوز بوی تعفن نگرفته ام
امروز هم گذشت
مثل دیروز که ناتمام گذشت
مثل فردا که همانند امروز میگذرد
مثل تمام تاریخ
امروز هم گذشت...

+
نوشته شده در دوشنبه شانزدهم شهریور 1388 11:38 توسط ایادگاری سیاوش
|
خدا جونم سلام می دونی خودت ازت چی
می خوام چی خواهم داشت قبلا هم گفتم
چرا پس ارزوم بر اورده نمی کنی خدا جونم
(برسون زود تر منتظرم )


+
نوشته شده در جمعه سیزدهم شهریور 1388 21:11 توسط ایادگاری سیاوش
|
+
نوشته شده در دوشنبه نهم شهریور 1388 22:53 توسط ایادگاری سیاوش
|

درتنهايي خود لحظه ها را برايت گريه كردم

دربي كسيم براي تو كه همه كسم بودي گريه كردم

درحال خنديدن بودم كه به ياد خنده هاي سردوتلخت گريه كردم

در حين دويدن دركوچه هاي زندگي بودم كه ناگاه

به ياد لحظه هايي كه بودي واكنون نيستي ايستادم وآرام گريه كردم

ولي اكنون مي خندم آري ميخندم.....

به تمام لحظه هاي بچگانه اي كه به خاطرت

اشك هايم را قرباني كردم.

+
نوشته شده در شنبه هفتم شهریور 1388 12:37 توسط ایادگاری سیاوش
|
مرا در قبر سیاهی بگذارید تا همه بدانند در سیاهی ترین تاریکی ها جان باخته ام.
هر گاه در جای قبر من تردید داشتید قطعه سنگی را از کوه بغلتانید هر جا آرام
گرفت بدانید آنجا قبر من است.
دستانم را از تابوت بیرون بگذارید تا همه بدانند به آنچه خواستم نرسیدم.
چشمانم را باز بگذارید تا همه بدانند تا آخرین لحظه چشم انتظار مانده ام.
موهایم را پریشان بگذارید تا همه بدانند در این دنیا هیچ امید و آرزویی نداشتم.
بوته گلی وحشی در تابوتم بگذارید تا به جای معشوقم همراهم باشد.
تکه یخی روی قلبم بگذارید تا با تابش آفتاب،آب شود و به جای عزیزم برایم بگرید.

+
نوشته شده در پنجشنبه پنجم شهریور 1388 11:20 توسط ایادگاری سیاوش
|
تنهایی خیلی بهتر ه اینطوری دیگه بااسم کسی تو سره ادم نمی زنن مگه نه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
خدایا منم که امشب داد میزنم پس واسه یه بارم که شده حرفامو بشنو 
خدایا من تنهام

عميق ترين درد زندگي مردن نيست بلکه نداشتن کسي است که الفباي دوست
داشتن را برايت تکرار کند و تو از او رسم محبت بياموزي.
دو دستم ساقه سبز دعایت
گـل اشـکم نثـار خاک پایـت
دلم در شاخه یاد تو پیچیـد
چو نیلوفر شکفتـم در هوایت
به یادت داغ بـر دل مـی نشانـم
زدیده خون به دامن می فشانم
چو نــی گر نالم از سوز جـدایـی
نیستان را به آتش می کشانم
به یادت ای چـراغ روشـن مـن
ز داغ دل بسوزد دامـن مـن
ز بس در دل گل یادت شکوفاست
گرفتـه بـوی گـل پیــراهن مـن
همه شب خواب بینم خواب دیدار
دلـی دارم دلـی بـی تـاب دیدار
تو خورشیدی و من شبنم چه سازم
نه تـاب دوری و نه تاب دیــدار
سـری داریـم و سـودای غـم تـو
پـری داریـم و پــروای غم تـو
غمت از هر چه شادی دلگشاتـر
دلـی داریـم و دریــای غم تـو
+
نوشته شده در چهارشنبه چهارم شهریور 1388 15:41 توسط ایادگاری سیاوش
|